أيوب صبري باشا (پاشا) (مترجم: عبد الرسول منشى)

14

مرآة الحرمين (سفرنامه مكه) (فارسى) ( چاپ مركز پژوهشى ميراث مكتوب ، 1382 ش )

همراه يار غار از مكه به مدينه هجرت كنند تا مبداء تقويم مسلمانان باشد ؛ و شهرى كه نام خود را به در بوتهء فراموشى سپرد تا نام جديد خود را از پيامبر اسلام برگيرد و مشهور شود به مدينة النّبى . پس از آن جنگ ميان مسلمانان كه ساكن مدينة النّبى بودند و چون پروانه به گرد شمع نبوى حلقه زده بودند با كفار قريش كه هردم بر اضلال خود پافشارى مىكردند و در صدد نابودى دين جديد بودند و هرگز بخاطر نمىآوردند كه كعبه و مكه از دست پيل سواران چگونه رهائى يافت و همو كه حافظ كعبه و مكه بود اين‌بار حافظ نبى و فرستادهء خود نيز هست . جنگ بدر با پيروزى مسلمانان به پايان رسيد ، قريش همچون مارى زخم خورده به خود مىپيچيد و در احد با شهادت حمزه عموى پيامبر مرهمى بر زخم كهنهء خود نهاد ؛ و در خندق كه به تدبير آن پارسى پاك‌سرشت بر گرد مدينة النّبى حفر شده بود ، در صدد آن بود تا شايد زخم كهنه خود را با نابودى مسلمانان مداوا كند كه شرمنده و دست از پا درازتر به جانب مكه برگشتند . وه چه شوقى در دلم بوجود آمده بود و هم‌چون روحى كه نمىدانست در مدينه بماند و شاهد سرور مسلمانان باشد ، يا همراه كاروان قريشيان عازم مكه شود و شاهدى باشد بر اعمال قومى شكسته و درمانده كه بىجهت دشمنى نبى خدا را در دل داشتند و اميد واهى كه هر روز آن هم در حال زايل شدن بود و به حق ، يأس وجود يكايك آنان را لبريز مىكرد . قريشى كه با مرگ بزرگانش در بدر القتال پند نگرفته بود و هنوز سر سختانه ؛ اما عبث و بيهوده براى پايدارى بر جهالت و گمراهى خود پاى مىفشرد . بالاخره حركت به طرف مكه ، بار ديگر شوق طواف كعبه را در دام شعله‌ور ساخت ، گرچه طوافى نصيبم نشد ، اما صلح حديبيه را ديدم ، صلحى كه اصحاب رسول خداى ، مات و مبهوت بودند بر آن و بر گذشتى كه رسول خدا از خود نشان مىداد و غافل از آيندهء صلح كه توان خرده‌گيرى بر پيامبر خدا را نداشتند و ناگزير تن به صلح دادند و باز گشتند تا سال ديگر در سه روز حج گزارند .